بسم الله الرحمن الرحیم.

ساعت دوازده شب بود که خواهر کوچکترم تب کرده بود ، مادرم که طاقت تب کردن و حال ناخوشاینده خواهرم را نداشت رفت از یخچال تب بر را آورد که به خواهرم بدهد.اما خواهر کوچکترم به هیچ صراطی مستقیم نبود و نمی گذاشت مادرم تب بر را به او بدهد، حدود چهل دقیقه مادرم با او کلنجار رفت و قربان صدقه او می رفت تا که راضی شود از تب بر به او بدهد.

من که در آن موقعه شب از خواب نازنینم پریده بودم با خودم می گفتم مادر بودن چقدر سخت و جانکاه هست.

آنقدر درگیریی مادر و خواهرم خسته کننده بود که حسابی از کوره در رفته بودم .با خودم می گفتم به زور بهش بده خوب چه کاریی این همه ناز کشیدن و کلنجار رفتن.

آری یک مادر سنتی این گونه است ولی آیا یک مادر مدرن به راستی اینگونه هست و یا اصلا می تواند اینگونه باشد.

ولی با خودم هرجور حساب می کنم ، باز هم نمی توانم به حساب کتاب عقل این همه ایثار مادر را درک کنم.البته مادران چه سنتی و چه مدرنش در هر صورت خارقالعاده هستند.اما مادر سنتی ، جنس مادر بودنش فرق می کند.

هرچقدر با خودم فکر کردم دلم نیومد این ماجرا رو ننویسم.

به هر حال سعی می کنم در هر شرایط نگاه ایدئولوژیک خودم رو هم تو ماجرا داشته باشم.

یک نکته اساسی هم اینکه مادران جدید و مدرن خیلی چیزه زیادی از بچه داری نمی دونند ، مگر اندکی از آنها. این یک چالش بزرگ برای کودکان بخت برگشته نسل مدرن هست.

اصلا ختم کلام از قدیم گفتن دود از کنده بلند میشه.

خدا رو شکر که خدا موجوداتی مثل مادر رو خلق کرد.

این متن و که نوشتم ، خواهرم به خواب نازنینش رفت و من موندم و غلط زدن تو رخت خواب و شب زنده داری.