یادش بخیر ، من که خیلی سنی ندارم ولی با این حال تونستم چند صباحی از عمرمو تو محیطی بگذرونم که توش با صدای خروس بلند می شدیم، صبح مادربزرگم هر روز می رفت و از گوسفندا شیر می دوخت و می آورد برای بیست سی نفر آدم بخور.

من می رفتم کله گوسفند می گرفتم و مادر بزرگم شیر می دوخت، با عموهام هر روز می رفتم صحرا گوسفنچرانی.

چقد کیف می داد، شبای روستا دور کرسی می شستیم و میوه می خوردیم، جمعیت زیاد و بگو بخندهایی که هر شب برناممون بود.

پیر مردهای جمع که فوقالعاده بودن ، یعنی چشم و چراغ بودن، با همسن و سالای خودم بازیهای عجیب و غریب و کلی شادی.

اصلا فضای اون موقع برام مثل یک رویا بود که زود تموم شد .

اصلا همیشه شاد بودیم مگه اینکه خلافش ثابت می شد ، برف و بارون رو همیشه می دیدیم ، بوی خاک ، کتک های خفن، اصلا همه شون با هم می شد زندگی ، زندگی رویایی.

تا اینکه اون روز لعنتی فرا رسید، خاوری که اومد تو روستا برای بردنه اساسا، اساسای ما و من بی خبر از ماجرایی که قرار بود سرم بیاد، و سلام تهران...

اه اه اه .. نکبت بود. بد بود.تاریکی بود.تنهایی بود .غربت بود.

خونه ای کوچیک که بازیگوشیام توش جا نمی شد ، من مثل پرنده ای بودم تو قفس ،

می گفتن عادت می کنی ، تلویزیون سیاه سفید می خواست جایگزین رویاهای شیرینم بشه، اما هرگز .

و من در انزوا بزرگ شدم.

البته اگه خواهرم نبود که دق می کردم.  با خواهرم تنها همدمم گذران حیات می کردیم و لحظه های خوش رو گه گاهی رقم می زدیم.

چقد حسرت گذشته تو دلمه و چقد دلتنگه گذشتم.

دلتنگ جمعی که توش غم بی معنا و بیگانه بود، ستاره های آسمون برامون همیشه پیدا و چشمک زن بودن.

بغل پدر بزرگ و بستنی حصیری هایی که دوره گرد می آورد... تموم شد ، باید با خاطرها ....

و من منتظر آن روزی هستم که در زیر آسمان خنده ای عمیق ، قهقهه های طولانی و بوی خاکی که نم باران به او ضمیمه شده بود.

اشکی که جارییست