من نمی خام بگم عصر سنت ، دنیا گلستون بود ، همه چی سر جاش بود و مدینه فاضله اصلا خود عصر سنت بود ، نه قطعا در عصر سنت ، ضعف ها و پلشتی های زیادی وجود داشت و من به هیچ عنوان منکر این موضوع نیستم.اما می خام بگم عصر مدرنیته و عصر سنت از نظر مفهوم کج کارکردی و شر به هیچ عنوان قابل مقایسه با هم نیستن.

عصر مدرنیته ، به صورت وحشتناکی ناهنجاری و شر توش رو به گسترش رفت، و دلیل این اتفاق چی بود رو میگم.

انسان عصر سنت ، خودش رو محور همه چیز قرار نمی داد و این توهم رو نداشت که می تونه یه تنه اختیار جهان رو به دست بگیره و برای جهان اطرافش تصمیم گیری کنه ، در مسیری که طی می کرد این انسان خودش رو بخشی از طبیعت می دونست که دارن هر دو رو هم تاثیر می زارن.

اما انسان عصر مدرن ، به خود محوری و خودرأیی رسید ، یعنی انسانی شد که فکر می کرد بی‌نیاز از هر دین و معنویت و آیین آسمانی و امور قدسی هس، انسانی که زندگی و هدف خود را معطوف به این کرد که دنیا رو اونطور که دوست داره برای خودش تفسیر کنه و بعد تعقیر بده. تفکر اومانیستی که به شدت انسان رو برجسته می کرد و دیگران رو نادیده می گرفت ، حال این دیگران می خاستن خدا یا حیوانات یا محیط زیست و... باشه.

این انسان مدرن در این توهم بود که با نیروی خرد می تونه همه چیز رو بدون هیچ مشکلی تحت سلطه خودش در بیاره، انسان مدرن خودش رو برای تنظیم امور جهان کافی می دونست و این همون نقطه اصلی انحراف انسان مدرن بود.

یعنی انسان مدرن نمی دونست که قاعده بازی خیلی پیچیده تر از این حرفاست که اون فکر می کرد.

انسان مدرن متوجه این نبود که در داخل یک مجموعه ای قرار داره که خیلی چیزهای این مجموعه براش نامفهوم و پیچیدست.

تک روی انسان مدرن منجر به این شد که از خدا ببره و  به موجودی مثل خودش رو بیاورد. خدای انسان مدرن شد خود انسان دیگر ، انسانی که از او قوی تر و پیشرفته تر هست.

انسان مدرن سعی کرد که به خاطر کارهایی که به عواقب آن فکر نکرده بود و انجام داده بود تقاص پس دهد.

یعنی وقتی برج سازی می کرد و محیط زیست را تخریب می کرد ، خبر نداشت که روزی باید برای این سود اندک ، زیانی بسیار بیشتر را متحمل بشه.

الان هم زخم کارهای خودسرانه انسان تبدیل به یک قده چرکی شده که دیگر روند بهبود روش میسر واقع نمیشه ، فقط میشه تسکینش داد موقتی.

حکایت انسان خودمحور و خود بنیاد ، می شود ماجرای امروز ما که برای برقرای نظم ، نظم یک جای دیگر را به هم می زنیم.

حکایت دکتر و مریض هس که می خاد چشه مریض و خوب کنه گوشش و می بره ، گوشش و خوب کنه چششو در میاره.