هیچ موقع آدم درس خونی نبودم، همیشه تو مدرسه دسته کم سالی دوتا تجدید می آوردم ولی خوب به زور چنگ و دندون قبول می شدم.

تا رسیدم به چهارم دبیرستان «پیش دانشگاهی» با خودم برنامه ریزی کرده بودم که دانشگاه آزاد رشته روانشناسی بخونم.

تا اواخر پیش دانشگاهی رو همین تصمیم بودم که ناگهان انوار فیض الهی نصیبم شد.

چی شد دقیقا، الان میگم.

واقعیتش یکی از دوستام کلاس آموزشی می رفت ، یه روز دیدم دستش یه سری برگست ، گفتم ممد چیه اینا دستت، گفت برگه تست زنییه ، گفتم بدش ببینم این کنکور کنکور که میگن چیه.خلاصه برگ رو از دستش گرفتم و حدود هفتا تست زدم، کنجکاو شدم که ببینم درست زدم یا غلط ، گفتم پاسخ نامه رو بده ببینم ، پاسخ نامه رو دیدم و در کمال ناباوری بیشترشون رو درست زدم.

گفتم کنکور خیلی سختم نیستا، ممد گفت شانسی زدی و کل کل شروع شد.

گفتم اصلا اراده کردم کنکور قبول شم، گفت برو بابا زپرتی، تو امسالو قبول شو کنکور پیشکش.

خلاصه من رفتم تو دنده لج.

گفتم هر چی جزوه آموزشی داری بیار برا من.و دمشم گرم که برام چیزی کم نذاشت.

و من شروع کردم به تست زدن و تست زدن و تست زدن.

درس و کتاب اصلا نمی خوندم ، یعنی حوصلشو نداشتم، فقط جزوه و تست.

روزی پنج شیش ساعت تست.

البته کمی فلسفه خوندم، البته فقط کمی.

روز کنکور فرا رسید و من رفتم کنکور دادمو اومدم.

بعد از یه مدت به رفیقم گفتم برو نتایج کنکور رو برا من بیار ، من سر کارم وقت نمی کنم.

رفیقم بهم زنگ زد و گفت وحید شدی هفت هزار و خورده ای، و من خیلی خیلی خوشحال.

با اون نحوه درس خوندنه من هفت هزار خیلی عالی بود.

و انتخاب رشته کردم و منتظر جواب شدم.

جوابم رفیقم برام گرفت.

گفت وحید تبریک دانشگاه علامه طباطبایی قبول شدی، دانشگاه علامه طباطبایی از بهترین دانشگاه های کشوره ..و من شاد و خرامان.

گفتم چی قبول شدم، گفت روابط عمومی، گفتم روابط چی چی... این دیگه چه کوفتیه.

گفت نمی دونم ، ولی هر چی هست دانشگات علامست.

و من منتظر برای ورود به یکی از جذاب ترین اتفاقات زندگیم.

هرچند نیمه دوم بود ورودم ، و هرچند پیر شدم از انتظار ورود به دانشگاه ولی اون روز فرا رسید.

من از شوق دانشگاه پلکم بهم نزدم و تا صبح تو رخته خواب غلط می زدم، تا اینکه صبح فرا رسید.

و من ساعت ،شیش و پنجاه دقیقه مقابله در دانشگاه بودم.

وای که چه لحظه ای بود.رویایی بود، عالی بود، من ، علامه طباطبایی و سلام بر همه.

با غرور ویژه‌ای تو سطح دانشگاه قدم می زدم.

هوای سرد ، برام اصلا معنی نداشت.

و من منتظر یک آشنا تا برم پیشش بگم من وحید عبدی پور هستم دانشجوی روابط عمومی هستم و خوشبختم.

و در آنجا جز من کسی نبود.

گفتم من کلاس ملاس سرم نمیشه ، من باید این احساس شوقمو بروز بدم.

و کم کم جمع مستان فرا رسید.

وای روز اول چقد خوب بود، عالی بود، رویایی بود.

بچه های ترم اولی همه اومده بودن.و ترمهای بالایی که نصیحت می کردن که خیلی درگیر درس نباشید و چرا اینقد زود اومدید و .....

نشستم سر کلاس و بچه ها اومدن.بچه هایی که یکی از یکی پلشت تر.

و من از اونا پلشت تر.

و استاد وارد شد و یک خانم جوان و بسیار خوش برخورد، استاد زبان فارسی بود.

و من سلامی به دانشگاه کردم.

و علامه طباطبایی شروع شد.

لذت و عشق و حال شروع شد و هم اکنون هم ادامه دارد.

در پست بعد به نحوه شکل گیری شخصیت و محتوای فکریم و کلا اندر احوالات دانشگاه علامه می پردازم.