نه آنقدر باید خود را بالا گرفت که در مورده هر چیز نظر داد و نه آنقدر باید خود را پایین دید که تفکر و تحلیل را تعطیل کرد. با مقدمه بالا که گفتم، می خواهم نگاهی به جریان چپ داشته باشم. یادم می آید یک دوست داشتم که چپی بود،وقتی می خواستم در مورده چپ ها حرفی یا نقدی بگویم، خیلی سریع می گفت تو در حدی نیستی که بخواهی چپ را نقد کنی، تو اصلا از چپ چیزی نمی دانی و چپ خیلی فراتر و پیچیده تر از آن چیزی هست که تو فکر می کنی.در جواب به او می گفتم که عزیز جان نه آنقدر که تو گفتی چپ پیچیده است، پیچیده است و نه آنقدر که تو مرا دسته کم گرفته ای ،هستم.ادعایی ندارم بر اینکه بگویم اصلا چپ در مشت من است و یا چپ در سینه من است، اما قطعا هر مکتب یک کلیتی دارد که بر روی آن اجماع وجود دارد و اگر بگویی چپ این کلیت را ندارد، بنابراین چپ اصلا تبدیل به پارادایم و مکتب نشده است، اما ما می بینیم که چپ هم پارادایم است و هم مکتب.انشعاب های چپ و یا نظریه پردازانه جدید الفکر هم با تفاوتهایی اندک، تقریبا همان کلیتی را قبول دارند از چپ که من راجبه آنها خوانده ام.حالا بحث های فلسفی و ذهنی چپ را کاری ندارم که کمی پیچیدست، که از آنهم بی خبر نیستم. مانند همین حرفهای دوستم را استاد یکی از درس های به من می گفت که جواب من همان جواب بالا بود.بگذریم، بریم بر سر اصل مطلب. حقیقت ماجرا اینست که من از تفکر محدود کننده و تفکری که بنایش بر احساسات استوار باشد با آن تفکر به شدت مخالفم. چپ از مارکس شروع شد و اندیشه های مارکس بود که امروز تبدیل شد به یک جریان فکری و نحله نظری،عملی پر قدرت. مارکس هنگامی که داشت پایه های چپ را بنا می نهاد، به شدت اهمیت دارد که فهمید در چه شرایطی و چه بستری مفاهیم خود را تولید کرد. باید گفت، مارکس اندیشه اش متاثر از شرایطی بود که در آن ما با یک مارکسه به شدت سرخورده و گسسته روبرو هستیم، مارکسی که به جای کار علمی کردن، کار فلسفی می کند و به جای واقع نگری، آرمان نگری می کند، آرمان نگریی که حتی نمی تواند در نظر خیلی ها را توجیح کند و قانع. مارکس به شدت احساسی و به دور از منطق قلم زده و وقتی ماحصله حرفش برای نظریاتش می شود انقلاب، این یعنی مارکس بسیار غیر منطقی و ذهنی قلم زده. اما چپ ها خود واقف بر نقاط ضعف مارکس بودند و بازنگری اساسی و بنیادی به اندیشه های مارکس داشتند. اما این بازنگری ها هم نمی توانست از کلیت معیوب و عقیم چپ چیزی را بکاهد. چپ و طرفداران چپ، به یقین می گویم برای به عمل رسیدن و ساختار را چنان چه که خود می خواهند تعقیر دادن ، آنچنان در ترسیم و ارائه یک آلترناتیو برای جامعه عینی و پیچیده انسانی ضعیف و دست و پا بسته اند که در صورت به تحقق رسیدنه تفکرشان ، خیلی زود شاهد اضمحلال آنان خواهیم بود. جامعه پیچیده و کلان، با تفکرات سطحی، دم دستی و تحقق نیافته در واقعیت هرگز نمی تواند به سعادت برسد. چپ وقتی مطالبه اش می شود ما و من را نادیده می گیرد ، استبداد را دامن می زند، استعمار را به پا می کند استعداد را می کشد و اسارت را به ارمغان می آورد. چپ گویا نمی داند با انسان طرف است، انسانی که خلاق و زیاده خواه و قدرت طلب است، انسانی که استعداد دارد، نیروهای درونی متضاد دارد و انسانی که سکون پذیر نیست. چپ انسان را و آدمی را می خواهد چنان حیوان ببیند، که این یعنی بزرگترین و خطرناک ترین اشتباه چپ. چپ می گوید، برابری، برابریی که در آن راه حل ها و پیشنهادها فاسد است.برابری برای انسانی که دارای تفاوت ها و اختلافات بسیاری با هم نوع خود را داراست ، یعنی کاشتنه برنج و درخواسته درو کردنه گندم. برابری ابتدا آنکه هرگز قابلیت تحقق را ندارد، چرا که طرفه حسابش انسان است، بعد آنکه حرکت و ادامه روند ساختارها در همین نابرابری هاست، و نکته دیگر آنکه چپ ها هرگز نمی توانند برابری را توضیح و تألیف کنند، چرا که مبنایی برایش ندارند، چرا که ساختار ها را کامل نمی توانند فهم کنند و چرا که با یک وضعیت ثابت روبرو نیستند. چپ می گوید رفاه برای همه، خوب در نظر چیزی را گفتن، ارزشی ندارد، آنها باید بگویند این رفاه، منابع اش و شرایطش چگونه است، چگونه باید رفاه را به وجود آورد.اصلا رفاه را چه می دانند. چپ ها با بخش خصوصی مخالفند، آنها به دولت بسیار دل خوش کرده اند، بی خبر از آنکه تکیه کردنه بیش از اندازه آنان به دولت، دولتی که قدرتش بسیار زیاد و پر دامنه است، خود تبدیل به یک تهدید بلقوه و اساسی است که برای منافع خود از یک بخش خصوصی پر طمع تر و گسترده تر فساد می کند، امید داشتن به دولتی که با قدرت بیش از اندازه عجین شده است، پاشنه آشیل چپ است.گویا ندانسته اند که آنان که دولت را اداره می کنند، همان هایی هستند که بخش خصوصی را اداره می کنند. اما از طرفی دیگر مخالفت آنان با بخش خصوصی و مخصوصا به فرد، در اصل دیکتاتوری و جلوگیری از آزادی است، انسان را محدود کردن و در چارچوب آوردن قطعا فساد های بسیار زیادی را به بار خواهد آورد. چپ اگر بخواهد در عمل به تحقق برسد، ناچارست که برای به حرکت درآمدنه چرخ هایش ، از روی خیلی ها رد شود و خیلی ها را نادیده بگیرد.یعنی چپ مجبور است که خیلی ها را حذف کند. به کرسی نشتنه اندیشه چپ، مساوی است با جنایت ها و کشتارهایی که باید منتظره آن بود. اینکه از سرمایه داری انتقاد می کنند و آن را محکوم می کنند که به انسان ها ظلم و ستم می شود و طبقه فرو دست له می شود، آیا به این اندیشده اند که در جامعه آنان اگر تحقق پیدا کند ، طبقه متوسط و بالا بهشان ظلم و ستم می شود و آنان نادیده گرفته می شوند. از حق کسی دزدیدن و بر کسی بخشیدن می شود خواسته نهایی چپ. چپ در نظر چیزهایی را می گوید که در عمل نمی تواند به آن برسد. هیچگاه به زور از کسی چیزی را گرفتن و آن را به کسی دیگر دادن روشی اخلاقی و درستی نیست. آموزش رایگان، بهداشت رایگان و خلاصه مواردی از این قبیل وقتی قرار باشد که منابعش از ثروتمندان تامین شود برای فرودستان، قطعا این ظلم و ستم بر ثروتمندان است.باید توجه داشت که وظیفه آموزش و بهداشت رایگان به عهده حکومت است، حکومتی که به صورت قانونی و مشخص از منابع مالیاتی و ذخایر داخلی و داد و ستدهای خارجی پول به دست می آورد.هرگز نباید به بهانه برابری و رفاه ناعدالتی اتفاق بیفتد. عدالت مهم ترین و حیاتی ترین اصل برای جامعه است.متاسفانه چپ و چپی ها به بهانه برابری و عدالت اجتماعی در واقع بی عدالتی را دامن می زنند. من آزاد زاده شده ام و آزادنه می خواهم در چارچوب قانون به منافع و نیازهایم برسم، می خواهم روز به روز به ثروت و قدرتم بیفزایم، و از منظره قانونی هم پیش بروم و کار خطا هم نکنم، بنابراین هیچ کس حق ندارد مانع من شود و جلوی استعداد مرا بگیرد. در چارچوب قانون من در زمین و منابع دست می برم و آنگونه که دلم می خواهد آن را آباد می کنم. چرا و به چه دلیل باید آن کسانی که به هر دلایلی نتوانسته اند مانند من شوند، بیایند و با مجوز تفکرات چپی مانع من شوند و بگویند باید داراییت را با مردم دیگر تقسیم کنی و شریک شوی، آیا این عاقلانه و عادلانه است. فشار آوردن به طبقه مرفع و کسب در آمد کردنه غیر قانونی از آنها برای مردم فرو دست و کم درآمد آیا عادلانه و اخلاقی است. انسان ها هر کدام استعداد ها و نیاز هایی دارند، که در چارچوب قانون حق دارند به آن برسند و شرایط برای رسیدنه آنها به آن نیازها و استعداد ها باید فراهم شود و اگر غیر از این باشد، این یعنی بی عدالتی. آن چپی هایی که خودشان هم نمی دانند چه می گویند و چه می خواهند، چرا باید بر جامعه مسلط شوند.چرا باید تفکری بر جامعه پیچیده انسانی مسلط شود که در نظر و عمل بسیار دگم و عقیم است. در آخر بیان می کنم که انسان علاوه بر اینکه باید حق داشته باشد من باشد، باید حق داشته باشد این منش به تحقق نیز برسد. نکته اول.من لیبرال نیستم، من اسلامگرام. نکته دوم.فاز چپا رو هنوز نفهمیدم. نکته سوم.من صفر تا صد مخالف چپ نیستم. نکته چهارم.سوسیالیست و کمونیست حرفشون یکیه، منتهی نمایششون جوری دیگست. نکته آخر.من راست رو به چپ ترجیح می دم.