آمیش های مسیحی، مکتب تفکیک وطنی و شیعی، مردمان روستای اهل توقف طالقان و حالا کمی با ارفاق پست مدرن های فرانکفورتی را می توان از جمله مخالفان یا منتقدان مدرنیته نام برد.

البته می توان دیگرهایی را نام برد که خود را درون این مکتب ندانند ، یا اینکه متاثر باشند ولی وابسته نباشند که از مخالفان و منتقدان بنام مدرنیته بتوان آنها را نیز نام برد.

اما به هر حال این مکتب یا نحله یا تفکرهای بالا از عمده جریان های اصلی و معتبر مخالف یا منتقد مدرنیته هستند.

شاید اگر بخواهیم درکی به مراتب جامع تر و عمیق تر نسبت به مدرنیته داشته باشیم، رجوع به این مکتب ها کاری بسیار عقلانی و با چشم انداز مناسب تری باشد، به هر حال در لابه لای این اندیشه ها که در این مکاتب وجود دارد می توان نکاتی را فهمید که در صورت عدم مراجعه به آنها فهمشان غیر ممکن یا بسیار سخت و دشوار می بود.

شاید وقت آن رسیده که دنیای مدرن امروز به بازخوانی مجدد و همجانبه این مکاتب روی بیاورد.چرا که با گذر زمان ما شاهد آن هستیم همان خرده منتقدان مطرح و مهمی که در گذشته بودند ، دیگر امروز به سختی می توان همانند آنان را پیدا کرد.

گویا چارچوب مدرنی که به دور محتوای ضد مدرن شکل گرفته است، توانسته رقیب را به رفیق و تهدید را به فرصت تبدیل کند، یعنی بازتولید اندیشه ضد مدرن بشود دفاع از مدرنیته.

سخت نیست، شهید آوینی سخنی دارد به این مضمون که، با استفاده از ابزار مدرن مسخره است که بخواهیم به جنگ مدرنیته برویم.

یعنی با فرم مدرن محتوای ضد مدرن امکان تولیدش وجود ندارد.

وقتی که آن مکتب های بالا را معرفی کردم، ناخودآگاه به این فکر افتادم که نکند، کسی گمان کند من هم همانند آنان می اندیشم، از شباهتها گریزی نیست، اما از اختلافات عمیق هم که با آنان دارم هرگز چشم پوشی نمی کنم، با این حال چاره را جز این نمی بینم که بازخوانی مکاتبی را بخواهم که بعضا اشتراکشان با من شاید خیلی نباشد، اما به هر حال همان نقد نصف و نیمه شان به مدرنیته را غنیمتی می شمارم در این عصر مبهوت و سرگردان.

هستند کسانی، اصلا اندیشمندانی که کلام نافذی در نقد مدرنیته دارند اما از ترس خیلی چیزها که اصلی ترین آن را عدم مخالفت با جریان اصلی روزگار و همرنگی با جماعت است می توان نام برد.خجالت از ابراز عقیده به خاطر اتهام امل بودن یا عقب مانده بودن.

چرخ مدرنیته بسیار پر رونق و حداکثری در حال چرخیدن است، سنت ها را می بلعد، له می کند، نابود می کند و اصلا آنها را به قهقرا سوق می دهد، سنتهایی که جدا از دفاع های غیر منطقی، در واقع بودنشان تعادلی برای جامعه بود.سنتهایی که وجود داشتنشان اگر چه تضمین کننده حداقلی هایی از زندگی سالم بود، اما با این حال چون مدرنیته در خود حداکثری هایی از منابع نابودی نبود.

زندگی حداقلی در سنتها به گمان کوته بینان در واقع تراز یک زندگی ایده آل بود که خردشان از فهم این مساله کوتاه بود.

کوته سخن آنکه، سخنم را به مسلمانان شیعه می گویم، چرا که در آنان این پتانسیل را می بینم که به پاخیزن و علم مخالفت خود را به روی این دیو مدرن برافرازن.