هرکس امروز می خواهد به نوعی خودش را نشان دهد و بگوید که منهم فلان را می دانم و از فلان هم مطلع هستم.

درد اصلی دین، از پیروان خود است.پیروانی که هنوز در اول راه هستند و گمان می کنند که دیگر می توانند هرچه می خواهند بگویند و در نظر و رای آنان نیز امکان خطا وجود ندارد.آری با این درد عظیم روبرو هستیم.

دین آنقدر سخت نیست که بخواهم بگویم هیچ کس حق اظهار نظر در آن را ندارد، نه اصلا سخنم این نیست.اما آنقدر هم دین ساده و آسان هم نیست که بخواهند چند مبتدی آن را ارائه بدهند.

عده ای هستند که انصافا دارای عقل و شعور خوبی هستند و انصاف آن است که آنها بتوانند در دین سخنور باشند و صاحب ادعا، اما آنها یک عیب دارند ، یک عیب بزرگ و آن اینکه، آنها نمی خواهند بپذیرند که عقل آنها هم حدی دارد و محدودیت هایی دارد و چه بسا چیزهایی باشد که تنها عقل های متصل به معصوم می تواند آنها را کشف و درک کند.

آدم هایی هم هستند شعور خوبی دارند و انصاف آن است که سخنور در دین هم باشند و آنها کسانی هستند که می پذیرند عقل آنان محدودیت هایی دارد و تمام حق نزد آنان نیست و در همه زمینه ها عرض اندام نمی کنند. اینان دقیقا کسانی هستند که یاری دهنده دین هستند و دین از آنان است که رشد می کند، گرچه اشتباهاتی هم داشته باشند.

متأسفانه دسته دوم افرادش چنان اندک و ناچیز است که به شمار تعداد انگشتان دست هم نمی آیند.

خب کسی فقه می داند، کسی عقاید می داند، کسی حکمت می داند، کسی اهل برهان و معرفت است و کسی هم متصل است به جایگاهای بالای عقل ما، اینها مراتبی هستند که باید آنها را شناخت ، باید اهلش را شناخت، باید دانست که منی که مدعی عقل هستم، در جایگاه انصاف در کجای این ترازو قرار دارم، وقتی خوب اندیشیدم ، متوجه می شوم فقه می دانم و کمی هم عقاید، دیگر مسیری و راهی بیشتر از آن را نرفته ام و بیشتر از آنهم نمی دانم.

کسانی که در این توهم هستند مانند ملاصدرا نام که ادعا می کنند ما دریای معارف را درنوردیدم و به قله های شناخت رسیدم و من محتاج عقل خود هستم نه انبیا و من تنها کسی هستم که جمع همه چیز باهم کردم و...خب اینچنین شخصی وقتی که در میان دنباله روانش هم در خیلی ازجاها به لغزش و خطا متهم شده و چیزهایی گفته که عقل را به شک فرو می برد، یک چنین شخصی دسته اول است، این چنین شخصی از آنانی است که شعور و عقل دارد، خوب هم دارد، اما متوجه نیست که من هم آدم هستم و ای بسا عالِم به عالَم نباشم ، ای بسا فراتر از عقل من هم چیزهایی است ، ای بسا حق تمامش نزد من نیست.

خلاصه ملاصدرا نامی می آید و خود را در حد یک معصوم می داند که عقلش از خطا به دور است و اینها در لابلای سخنهایش مستتر است و گاه آشکار گفته، آن چیزی را که نباید می گفت ، چرا که واقعا در شأنش نبوده این ادعا.

ملاصدرای شعور دار اگر بر خود احتمال اشتباه می داد، این ملاصدرا جاهای بسیار رفیع تری بود.

حال آن ملاصدرای شعور دار رفت، جایش آمدند کسانی که در حال حاضر به واقع شعور دار نیستد، اهل عقل نیستند ولاف عقل می زنند.اینان تا سخنی می گویی، تکرار حفظیات می کنند و اتهام نفهمیدن به تو می دهند و می گویند مطلب عمیق است و تو مبتدی، حال اگر انصاف باشد، مطلب را ما بهتر از آنان می دانیم و عمیق تر از آنان به مساله پی برده ایم، لاکن توهم دانستن، آنان را از دیدنه حق باز می دارد.

همه اشتباه دارند، همه محدویت هایی دارند، خوشا آنان که معترف به این هستند و در برابر اهلش زانوی ادب را می زنند.